تبليغاتX
وبـلاگ عـاشـقـان حـسـیـنـــــی
غمت در نهان خانه ی دل نشیند *** به نازی که لیلی به محمل نشیند

 

سرّ عشق

 

 

خوش آن گروه که در،بر رخ از جهان بستند

ز کائنات بریدند و با تو پیوستند 

به سرِ عشق کجا پی برن اهل خرد

مگر کنند فراموش آنچه دانستند 

مخور به مرگ شهیدان کوی عشق افسوس

که دوستان حقیقی به دوست پیوستند 

مجو تلافی بیداد از بتان کاین قوم

نمک زنند بر آن دل که از جفا خستند 

جماعتی که کنند از ستم فغان، مشتاق

نه عاشق اند، که تهمت به خویش بستند  

التماس دعا 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 6:30 PM  توسط جمعی از مجانین اباعبدالله الحسین ع | 

 

من کنت مولا فهذا علی مولا

 

با اینکه بیشتر مسلمانان صحت‏حدیث غدیر و اعلام ولایت امیرمؤمنان علی - علیه السلام - را پذیرفته‏اند و غالبا آن را از احادیث قطعی و متواتر می‏دانند، باز گروهی چنین می‏پرسند: اگر واقعا حادثه غدیر خم اتفاق افتاده و بسیاری نیز شاهد آن بوده‏اند، چرا شخص امیرمؤمنان - علیه السلام - برای اثبات حقانیت‏خود هرگز از آن بهره نگرفت؟ در باور این گروه عدم استشهاد حضرت به حدیث غدیر نشان‏دهنده این حقیقت است که یا واقعه‏ای به نام غدیر در تاریخ تحقق نیافته، یا بر فرض تحقق بر امامت‏حضرت دلالت نداشته است.

در پاسخ این مطلب باید گفت: اگر حدیث غدیر را از احادیث قطعی و متواتر ندانیم، باید بپذیریم که در میان احادیث پیامبر اکرم(ص) و مطالب تاریخی مورد قطعی و متواتر وجود ندارد; علاوه بر این، این ادعا که امیرمؤمنان(ع) برای اثبات حقانیت‏خود به حدیث غدیر استناد نکرده، خود شاهد بی‏اطلاعی و ناآگاهی گوینده آن است.

بررسی اجمالی کتابهای معتبر و مورد قبول فرقه‏های گوناگون اسلامی نشان می‏دهد که حضرت علی(ع) بیش از 22 بار پیرامون غدیر و استشهاد به آن سخن گفته است. هر چند این موارد در حوصله این مقاله نمی‏گنجد و نیازمند رصت‏بیشتر است، ولی برای نمونه تنها ده مورد آن را نقل و در بقیه موارد تنها به ذکر منابع بسنده می‏کنیم.


در مسجد پیامبر(ص)

1. برابر آنچه از منابع تاریخی به دست می‏آید اولین موردی که حضرت علی - علیه السلام - حدیث غدیر را مطرح فرمود، بعد از رحلت پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله - بود. وقتی حضرت را برای بیعت‏به مسجد آوردند، آن بزرگوار با بیان حقانیت‏خود خلافت مسلمین را از آن خویش دانست و از بیعت امتناع کرد. بشیر بن‏سعد انصاری برخاست و گفت: ای ابوالحسن، اگر انصار قبل از بیعت‏با ابوبکر این کلام را می‏شنیدند، حتی دو نفر در باره بیعت‏با شما اختلاف نمی‏کردند. حضرت در جواب فرمود:

«یا هؤلاء اکنت ادع رسول الله مسجی لا اواریه و اخرج انازع فی سلطانه؟ و الله ما خفت احدا یسمو له و ینازعنا اهل البیت فیه و یستحل ما استحللتموه، و لا علمت ان رسول الله صلی الله علیه و آله ترک یوم غدیر خم لاحد حجة و لا لقائل مقالا. فانشد الله رجلا سمع النبی صلی الله علیه و اله یوم غدیر خم یقول: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله‏» ان یشهد الان بما سمع‏». (1)

آیا باید پیکر رسول خدا(ص) را بر روی زمین رها می‏کردم و قبل از کفن و دفن آن حضرت، در باره خلافت و جانشینی وی نزاع می‏کردم؟ مساله خلافت چنان روشن بود که گمان نمی‏کردم کسی در صدد دستیابی به آن باشد و در این موضوع با اهل بیت پیامبر(ص) درگیر شوند. مگر رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در روز غدیر خم حجت را بر مردم تمام نکرد و مگر جای عذری برای کسی باقی مانده بود؟

همگان را به خدا قسم می‏دهم، هر کس کلام پیامبر اکرم در روز غدیر خم را شنیده است که می‏فرمود: «هر کس که من مولای او هستم اینک علی مولای اوست. خداوندا، هر کس علی را دوست دارد دوست‏بدار و آن که علی را دشمن بشمارد، دشمن دار، هر کس علی را یاری کند یاری کن، و هر که علی را خوار کند، خوار ساز.» برخیزد و شهادت دهد.

زید بن‏ارقم می‏گوید: بعد از این سخن حضرت، دوازده تن از اصحاب جنگ بدر برخاستند و گواهی دادند. اما من، با آنکه این گفتار را از زبان رسول الله - صلی الله علیه و آله - شنیده بودم، از ادای شهادت خودداری کردم و بر اثر همین امر و نفرین حضرت بینایی‏ام را از دست دادم.

در خطبه وسیله

2. هفت روز پس از وفات پیامبر اکرم(ص)، امیرمؤمنان - علیه السلام - در مدینه خطبه‏ای بسیار بلند ایراد فرمود که به خطبه وسیله معروف شد. حضرت در آن خطبه به واقعه غدیر خم و نزول آیه اکمال دین در آن روز تصریح می‏کند. ثقة‏الاسلام کلینی، در روضه کافی، خطبه وسیله را نقل کرده است. در بخشی از آن چنین می‏خوانیم:

«... و قوله صلی الله علیه و اله حین تکلمت طائفة فقالت: نحن موالی‏غ‏رسول‏الله(ص) فخرج رسول الله صلی الله علیه و آله الی حجة الوداع ثم صار الی غدیر خم، فامر فاصلح له شبه المنبر ثم علاه و اخذ بعضدی حتی رئی بیاض ابطیه رافعا صوته قائلا فی محفله: «من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏» فکانت علی ولایتی ولایة الله و علی عداوتی عداوة الله. و انزل الله عزو جل فی ذلک الیوم: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا (2) فکانت ولایتی کمال الدین و رضا الرب جل ذکره...» (3)

[در اواخر عمر پیامبر اکرم(ص)،]، وقتی گروهی گفتند: ما بعد از پیامبر رهبران مردم هستیم، رسول خدا(ص) برای حجة‏الوداع از مدینه خارج شد و پس از اعمال حج‏به وادی غدیر خم شتافت، فرمان داد چیزی مانند منبر برایش آماده کردند. سپس بالای آن رفت، و بازوی مرا گرفت و بلند کرد، به گونه‏ای که سفیدی زیر شانه‏هایش دیده شد. آنگاه با آواز بلند فرمود:

هر کس که من مولای او هستم علی مولای اوست. خدایا، دوستش را دوست‏بدار و دشمنش را دشمن شمار. پس ولایت من معیار ولایت‏خدا و دشمنی با من میعار دشمنی با خدا شد; و خداوند در همان روز این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را کامل ساختم، نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.

پس ولایت من کمال دین و رضایت پروردگار جل ذکره شد. ...






برنامه ی استاد ارجمند حاج علی قربانی در عید غدیر:

 

سه شنبه     ۲۶/۹/۱۳۸۷ ««مداحی در هیئت عشاق الحسین(ع)»»

 

میدان قیام- بلوار قیام- حسینیه ی حضرت زهرا(س) -    از ساعت ۲۱

 

چهار شنبه    ۲۷/۹/۱۳۸۷  ««سخنرانی و مداحی در هیئت یا زینب(س)»»

 

پشت مجلس شورای اسلامی- خیابان شهید دیالمه-

 

کوچه ی شهید دیالمه-  از ساعت ۱۹

 


التماس دعا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 1:32 AM  توسط جمعی از مجانین اباعبدالله الحسین ع | 

بسم الله الرحمن الرحیم

عید قربان

خاطره‏ای جاوید

 

عید قربان، یکی از اعیاد بزرگ اسلامی است. این روز، یادآور خاطره‏ای از زمان‏های بسیار دور است. درآن مبارک لحظه‏ای که پدر، فرزند خویش را برای لبیک به ندای ملکوتی حق، به قربانگاه می‏برد تا فرمان الهی را با تمامی وجود به انجام برساند. آری، آن پدر، پیامبر بزرگ الهی ابراهیم خلیل اللّه‏ است و آن پسر، اسماعیل که هر دو تسلیم رضای حق شده، از تمامی هستی خویش در راه وصال به قُرب الهی خاضعانه می‏گذرند. آنها به همه پیروان خویش این درس بزرگ را به یادگار می‏گذارند که برای عروج و رسیدن به حق، باید اسماعیلِ وجود را قربانی کرد و عاشق واقعی شد؛ عاشقی که همه هستی را در راه معشوق فدا می‏کند تا رضایت او را فراهم آورد. عید قربان، عید فرصت هاست؛ فرصت تقرب به خداوند و پاکی نفس از آلودگی‏ها و تعلّقات دنیایی.
عید در کلام وحی

واژه عید، معانی مختلفی دارد که از جمله به معنای «خوگرفته» و آنچه انسان به آن عادت کرده، و نیز به معنای جشن و شادی آمده است. همچنین عید به چیزی گویند که در وقت معیّن باز می‏گردد.

واژه عید، تنها یک بار در قرآن به کار رفته است: «عیسی بن مریم عرض کرد: پروردگارا، از آسمان مائده‏ای بر ما بفرست تا برای اول و آخر ما عیدی باشد و نشانه‏ای از تو، و به ما روزی ده که تو بهترین روزی دهندگانی».

از آنجا که روز نزول مائده، روز بازگشت به پیروزی و پاکی و ایمان به خدا بوده است، حضرت مسیح آن را عید نامید. در فرهنگ اسلامی هم، چون در پرتو فریضه بزرگ حج، صفا و پاکی فطری نخستین به روح و جان باز می‏گردد و آلودگی‏ها ازمیان می‏رود، این روز عید نامیده شده است.


عید در کلام معصومان

 

ائمه معصوم علیهم‏السلام در کلام گهربار خویش، یادآور شده‏اند که هر روزی که انسان مرتکب گناهی نشده و از اوامر الهی پیروی کند، آن روز بر وی مبارک بوده و عید به شمار می‏آید. امام علی علیه‏السلام می‏فرماید: «هر روزی که در آن معصیت خدا نشود، آن روز عید است». آن حضرت با محترم شدن روز عید قربان چنین می‏فرماید:«حرمت امروز(عید قربان) زیاد و آرزوی بهره وری از برکات آن به جا و امید مغفرت الهی در آن پسندیده است. پس ذکر خدای بزرگ را زیاد گویید و استغفار کنید و توبه نمایید که او توبه‏پذیر و مهربان است».


عید قربان در کلام امام خمینی رحمة‏الله

 

امام خمینی رحمه‏الله در طول حیات پربرکت خویش، ابراهیم وار از همه تعلّقات دنیایی در راه حفظ و بقای آرمان‏ها و ارزش‏های اسلامی با تمامی وجود گذشت. ایشان مسلمانان جهان را به درس گرفتن از این روز مبارک دعوت نموده، چنین می‏فرماید: «عید قربان، همه انسان‏های آگاه را به یاد قربانگاه ابراهیمی می‏اندازد؛ قربانگاهی که درس فداکاری و جهاد در راه خدای بزرگ را به فرزندان آدم و اولیای خدا می‏دهد. این پدر توحید و بت‏شکن جهان، به ما و همه انسان‏ها آموخت که قربانی در راه خدا، پیش از آنکه جنبه توحیدی و عبادی داشته باشد، جنبه‏های سیاسی و ارزش‏های اجتماعی دارد و به همه ما آموخت که عزیزترین ثمره حیات خود را در راه خدا بدهید و عید بگیرید. خود و عزیزان خود را فدا کنید و دین خدا را و عدل الهی را بر پا نمایید».

 






جای همه ی شما عزیزان روز عرفه خالی بود.

((البته جا خیلی تنگ بود و مردم تو خیابون نشسته بودند))

حاجی واقعا حق دعای عرفه رو ادا کرد.

روضه ی خیلی سنگینی خوند و بعدش هم حاج آقای مشکینی تشریف

آوردند و روضه ی خانوم حضرت زهرا (س) رو خوندند.

انشاالله خدا عمر حاجی مارو زیاد کنه.

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت 3:42 PM  توسط جمعی از مجانین اباعبدالله الحسین ع | 

 بسم الله الرحمن الرحیم

مطالب:

۱.عرفه

۲.شهادت مسلم بن عقیل(ع)

۳.شهادت امام باقر(ع)

 

عرفه

 

عرفه بی‏تاب بود و بی‏تاب‏تر از آن، مشتاقیِ محض حسین علیه‏السلام بود.

 

عرفه، سرشار از اشک ریزان شورانگیز حسین بود و چشم انتظار نگاه نگران نرگس‏های مدینه.

 

احساس‏ها به اوج حرارت عشق رسیده بودند و حسین می‏آمد تا شکوهمندترین همایش شِکوه و شُکوه را با اشک‏های خویش افتتاح کند. حسین می‏آمد تا تاریخِ رسوب کرده در لایه‏های زیرین فراموشی را از پس طولانی‏ترین شب‏های ظلمت و تباهی، به طلوعی دوباره برساند.

 

حسین می‏آمد و صحرای عرفات، غرق رایحه خوشِ نفس‏های حسین می‏شد.

 

حسین می‏آمد و اشک، از عمق وجود واژه‏ها جاری می‏شد.

 

حسین لبان شکوفه پوش خویش را گشود: سلام ...

 

سلام به آسمانی که هرگز از یاد ستارگان نمی‏رود. سلام به صحرایی که سفره‏اش گسترده است و گستردگی‏اش غم‏فزا.

 

اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی لَیْسَ لِقَضائِهِ دافِعٌ وَ لا لِعَطائِهِ مانِعٌ

 

حسین اینک از خیمه خود بیرون زده بود و در نهایت خشوع، دست‏ها را غرق در آسمان می‏کرد، و چشم‏ها را از دامنه کوه روانه کعبه می‏ساخت.

 

لحظه‏ها غرق در سوز و گداز حسین بودند و اشک‏ها در ازدحام اذن دخول و زیارت ضریح منبر چشم‏های حسین، عاشورایی‏ترین عرفه را می‏آفریدند.

 

اشک از لبه‏های صخره‏ها سر می‏خورد و در التماسِ ترک خورده خاک، محو آغوش گرمِ آفتاب می‏شد. سر تا سر صحرا به گوش و هوش بود تا آخرین صدای حسین را در خلوتِ حضور درک کند: «اللّهُمَّ لَکَ الْحَمدُ کَما خَلَقْتَنی فَجَعَلْتَنی سَمیعا بَصیرا وَ لَکَ الْحَمْدُ کَما خَلَقْتَنی فَجَعَلْتَنی خَلْقا سَوِیّا رَحْمةً بی وَ قَدْ کُنْتَ عَنْ خَلْقی غَنیا»

 

پروانه‏های نیاز بر گرد لب‏هایش بال و پر می‏زدند و از شیرین شهد شورانگیزش برمی‏گرفتند و پر می‏گشودند. باران شروع شده بود و لحظه‏های رسوب کرده در دامنه کوه را می‏شست و می‏برد، و حسین در پرده‏ای تازه‏تر از اشک، نغمه لاهوتی نیاز را تا دور دست‏ترین نگاه ستاره‏های دست نیافتنی می‏پراکند.

 

یا مَوْلایَ اَنْتَ الَّذی مَنَنْتَ، انتَ الَّذی انْعَمْتَ، أَنْتَ الَّذی أَحْسَنْتَ، أَنْتَ الَّذی احْمَلْتَ، انتَ الَّذی افْضَلْتَ، انتَ الَّذی اکْمَلْتَ، أَنْتَ الَّذی وَفَّقْتَ، أَنْتَ الَّذی اعْطَیْتَ، أَنْتَ الَّذی اوَیْتَ»

 

تویی که پناه دادی، ... و خورشید هنوز سر برهنه بر کرانه کبود آسمان می‏نگریست تا حسین را به یاد خیمه‏های نیم سوخته بیندازد.

 

عصری که حسین یک بار دیگر می‏بایست فرازی از دعای عرفه را، با لبانی تشنه در کنار رود زمزمه کند: «أَنْتَ الَّذی اوَیْتَ؛ تویی که پناه دادی».

 

لحظه‏های سنگین، تنها با اراده و همراهی اشک‏ها گام برمی‏داشتند. آفتاب به آخرین فراز دعای عرفه ایستاده بود و با نغمه رود، از میان پلک سنگین لحظه‏ها غبار ملال را شست‏وشو می‏داد. لبان حسین هنوز لبریز زمزمه و سوز بود و سرشار از گداز. «إِلهی انَّ رَجائی لا یَنْقَطِعُ عَنْکَ وَ اِنْ عَصَیْتُکَ کَما اَنَّ خَوْفی لأیزایِلُنی و اِنْ اَطَعتُکَ فَقَدْ دَفَعَتْنی اَلْعَوالِمُ اِلَیْکَ و قَدْ اَوْقَعنی عِلْمی بِکَرَمِکَ عَلَیْکْ».

 

عرفه رو به اتمام بود و «بشر» و «بشیر»، پسران غالب اسدی، خیمه‏های کربلا را در نگاه حسین علیه‏السلام می‏دیدند که چشم انتظار بازگشت حسین از گودی قتلگاه است؛ گودالی که جز به خون حسین پر نخواهد شد، گودالی که آفتاب عاشورا از آن طلوع خواهد کرد، گودالی که لبریز از زمزمه‏های عرفات است و سرشار از «اَنتَ الذی اوَیْتَ».

 

 

شهادت مسلم بن عقیل (ع)

 

به تهایی میندیش که آسمان با توست!

 

به تنهایی میندیش که تنهایی تو با سرنوشت کربلا، گره خواهد خورد! به تنهایی میندیش...

 

کوفه را به دوزخِ خیانت‏های بی‏شمارش بسپار! بگذار شرف بی‏وفایانش، پایمال غلامانِ ابن زیاد «لعنة اللّه علیه» شود!

 

به تنهایی‏ات میندیش که آسمان در انتظار ورود تو، تمام پنجره‏ها را به تماشا گشوده است.

 

سفیر عشق را ترسی از فرجام نیست؛ آن هم فرجامی زیبا و شگفت؛ هم‏چون شهادت! شهادتی که در نهایت غربت، به سفاکی خنجرها خواهد خندید و آسمان را با تمام توان در آغوش خواهد گرفت.

 

«مسلم»! این تقدیر توست! همان گونه که تقدیر «هانی» است! هانی، مرشد راه رفته‏ای که از «تب عشق» تمام تنش به سرخی شهادت، مبتلا خواهد شد و از «قالُوا بلی»ای که در روز ازل گفته است، به خود خواهد بالید!

 

به خود خواهد بالید که در عشق آل اللّه علیه‏السلام سرافراز و پیروز از امتحان بیرون آمد. به خود خواهد بالید که جوانمردانه رسم میهمان داری به جای آورد.

 

به خود خواهد بالید که شرافت انسانی را به مقام و ریاست کاذب دنیا و سکه‏های بی‏عیار ابن زیاد نفروخت.

 

به خود خواهد بالید که نامش را در کتیبه تاریخ ـ در صف مردان ـ ثبت کرده‏اند.

 

دارالاماره در بخار نفس‏های گندیده، گم شده بود و جاسوسان بنده دینار، برای دروغ گویی‏های بیش‏تر، از همدیگر سبقت می‏گرفتند. بوی خیانت مثل بوی مردار تا دور دست‏ها می‏پیچید و مشام سکّه پرستانِ کوفه را تحریک می‏کرد.

 

صاحبان هزاران نامه، اکنون برای دستگیری سفیر عشق، سفیر آزادی، سفیر ولایت علوی، پستوی خانه‏ها را جست‏وجو می‏کردند. در باور آسمان و زمین نمی‏گنجید که آن جا کوفه است.

 

کوفه! شهری که از زلال معرفت علی علیه‏السلام نوشیده بود و صبح و شب دیده به جمال دلارایش گشوده بود، امروز برای کشتن پسر علی علیه‏السلام ، شمشیرهایش را صیقل می‏داد! کوچه‏هایی که زمانی بوسه بر قدم‏های مردانه علی علیه‏السلام زده بودند؛ امروز مسلم علیه‏السلام را با تمام سنگ دلی، آگاهانه از خویش طرد می‏کردند!

 

از آن همه یارانِ به ظاهر پرشورِ تهی از شرافت، کسی باقی نمانده بود و خانه‏ها ناجوانمردانه، یکی پس از دیگری، به رویش بسته می‏شدند!

 

گویی، این تقدیر تنها به نام «طوعه» ثبت شده است تا خداوند پرده از چهره خیانت بارِ «پسرش» برگیرد که مسلم را به خاطر چند دِرهم، به ابن زیاد لعین بسپرد.

 

چکاچک شمشیرها، فروکش کرده بود و روزگارِ سفله پرور، دست‏های مردانه حضرت مسلم علیه‏السلام را بسته بود!

 

جیره خواران یاوه بافِ ابن زیاد ملعون، هر یک گناهی برای بی‏گناهی مسلم علیه‏السلام می‏تراشیدند و شیرمرد مرد مکتب حسینی علیه‏السلام بی‏باکانه پیش می‏رفت. پیش می‏رفت... تا شهادت، تا خدا! گویی از ازل سرنوشت «هانی رحمه‏الله » با سرنوشت مسلم علیه‏السلام ؛ گره خورده بود، عروجی عاشقانه در یک روز! عروجی عاشقانه، در نهایت جسارت، در نهایت اشتیاق به شهادت و رسیدن به مقام قرب الهی و جاودانی حقیقت در جوار آل اللّه علیه‏السلام !

 

سلام و درود خداوند بر حضرت مسلم علیه‏السلام و پرواز عاشقانه روحش از فراز دارالاماره کوفه که چشم‏های ابری آسمان را به گریه وا داشت و فرشتگان الهی، پرواز خونینش را با چشم‏های اشکبار مشایعت کردند!

 

سلام و درود خداوند بر جناب هانی بن عروه که شهادت در راه خدا را به ذلّت و خیانت ترجیح داد و سر مبارک خویش را تقدیم مکتب سرخ حسینی علیه‏السلام کرد! روحشان قرین صلوات، و شفاعتشان دستگیرمان، در روز جزا باد!

«نامه‏های بر باد رفته»

نزهت بادی

پدر روی تپه‏ای نشسته و به غروب انتهای جاده‏ای که به کوفه می‏رسد، خیره شده است. پدرم با، باد حرف می‏زند. می‏گوید این باد از جانب کوفه می‏وزد. مشتی از خاکی که باد بر روی گیسوانش نشانده، برمی‏دارد و می‏بوید؛ هنوز عطر غربت علی علیه‏السلام را با خود دارد.

 

نمی‏دانم چرا هرگاه نامی از کوفه برده می‏شود، چشمان عمه‏ام از گریه به سرخی می‏نشیند.

 

من با همه بچگی‏ام، خوب می‏فهمم که عمه، کوفه را دوست ندارد و کاروانمان هر چه به کوفه نزدیک‏تر می‏شود، دلواپسی‏های او بیش‏تر می‏شود. انگار کوفه خاطرات تلخی برای عمه داشته است.

 

پدر می‏گوید: کوفه با ما بد کرده است، از کوفه جز بی‏وفایی نصیبی به بنی‏هاشم نخواهد رسید. و من ناخوداگاه دلم برای پسر عمو که در کوفه است، شور می‏افتد. نکند رسم میهمان نوازی یادشان برود و عاقبت مسلم بن عقیل علیه‏السلام به آوارگی در کوچه‏های تنگ و تاریک کوفه ختم شود!

 

مبادا عهد و پیمانشان را بشکنند و سفیر امامشان را اسیر تنهایی کوفه کنند!

 

دلم برای دختر مسلم بن عقیل علیه‏السلام می‏سوزد. از وقتی که آن دو مسافر که از کوفه آمده‏اند، با پدر خلوت کردند، با نگرانی چشم به دهان پدر دوخته؛ انگار خبری به پدر رسیده است که اشک در چشمانش جمع شده و نگاهش از اندوه باردار شده است. خدا کند، خبر هر چه هست، درباره پسر عمو نباشد!

 

مادرم برای دلخوشی دختر مسلم می‏گوید: ان شاء اللّه خیر است؛ اما خودش هم خوب می‏داند که ما را از کوفه خیری نخواهد رسید؛ که اگر کوفه راه و رسم جوانمردی می‏شناخت، با علی علیه‏السلام آن گونه نمی‏کرد که سر از نخلستان‏ها دربیاورد و با چاه حرف دل بگوید. گویی خشت خشت دیوارهای شهر کوفه با رنج علی علیه‏السلام آمیخته شده است.

 

من می‏دانم که پدر هنوز از کوفه دلتنگ است. اگر چه او به باران بهاری می‏ماند که نگاه لطفش را از لجنزارها هم دریغ نمی‏دارد. وقتی پدر، پسر عمو را به نام سفیر خویش به کوفه فرستاد، امید نجات اهالی سیاه بخت کوفه را در دل می‏پرواند که شاید جبران کنند جفاهای روزگار گذشته خویش را؛ اما اینک که نامه‏های کوفیان را به دست باد می‏سپارد، آخرین رگ امیدش نیز قطع می‏شود و کوفه برای همیشه در نظر پدرم می‏میرد!

حالا من نیز از کوفه دلگیرم!

 

 

 

شهادت امام باقر (ع)

 

در بررسی زندگی سیاسی امام باقر (ع) نباید از اختلاف درونی برخی علویان با آن حضرت غافل بود، زیرا این اختلافها هر چند بظاهر رنگ سیاسی نداشت، ولی در نهایت به مسایل سیاسی انجامید.

 

آن چه این اختلافها را به امر سیاست گره می‏زند، این بود که خلفا همواره در صدد یافتن راهی آسان برای از میان بردن خط امامت و جریان اندیشه شیعی بودند و در این میان بدیهی است که دامن زدن به اختلافهای درونی آل علی و استفاده از عناصر ناراضی علیه آنان، می‏توانست شیوه‏ای راحت و کم پیامد برای حکومت باشد.

 

هشام بن عبد الملک، از همین شیوه استفاده کرد و با تدابیری زید بن حسن را که نسبت به امام باقر (ع) بر سر میراث رسول الله و امر امامت عداوت داشت، علیه آن حضرت به کار گرفت تا این امر به شهادت امام باقر (ع) منتهی گردید!

 

ابو بصیر از امام صادق (ع) نقل کرده است:

 

زید بن حسن همیشه با امام باقر (ع) در مورد میراث رسول خدا، درگیری داشت و مدعی بود که او برای دریافت آن میراث سزاوارتر است به این دلیل که از نسل فرزند بزرگتر است ـ زیرا زید از نسل حسن بن علی و امام باقر از نسل حسین بن علی (ع) بود ـ این اختلاف حتی به محکمه قاضی نیز کشیده شد.

 

در یکی از همین محاکم زید بن حسن به زید بن علی بن الحسین ـ برادر امام باقر (ع) ـ توهین کرد و زید بن علی بن الحسین سوگند خورد که دیگر با زید بن حسن‏روبرو نشود.

 

از روایت استفاده می‏شود که در این محکمه‏ها، شخص امام باقر (ع) حضور نمی یافته، بلکه برادر خود (زید بن علی) را مأمور پاسخگویی به ادعاهای زید بن حسن می‏نموده است.از این رو، پس از مشاجره یاد شده، زید بن علی از امام باقر (ع) خواهش می‏کند که دیگر او را از حضور در محکمه‏ای که زید بن حسن در آن مدعی است معاف دارد.امام باقر هم می‏پذیرد .

 

زید بن حسن که گویی در انتظار چنین فرصتی بود از این که می‏تواند از آن پس با شخص امام باقر (ع) رویارو شود، خرسند شد، زیرا امید داشت که در این رویارویی می‏تواند امام را تحت فشار و مورد اذیت و بی حرمتی قرار دهد!

 

زید بن حسن نزد امام باقر آمد تا آن حضرت را به محکمه قضا ببرد.امام عازم شد، ولی به او فرمود: ای زید تو اکنون در زیر لباسهایت خنجری را پنهان کرده‏ای و...

 

امام در این هنگام گوشه‏هایی از قدرت امامت را به وی نمایاند و با کرامتهای خویش به او اثبات کرد که امامت امری الهی است و نه میراثی بشری و قراردادی اجتماعی.زید با مشاهده کرامتها، گاه مدهوش می‏شد و بشدت شگفت زده می‏گردید، ولی هرگز از غفلت و هواپرستی بیرون نیامد.

 

زید بن حسن با مشاهده آن کرامتها، سوگند یاد کرد که دیگر به نزاع با امام باقر (ع) بر نخیزد! او از امام جدا شد ولی همان روز به سوی هشام بن عبد الملک (1) حرکت کرد.

 

وقتی که به حضور هشام رسید گفت: من از نزد ساحری دروغگو می‏آیم که برای تو سزاوار نیست او را به حال خود واگذاری.

 

زید بن حسن آنچه را دیده بود برای هشام باز گفت.

 

هشام بن عبد الملک به کارگزار خویش در مدینه دستور داد: محمد بن علی رادر بند بکش و نزد من بفرست! .

 

آنگاه به زید بن حسن گفت: اگر محمد بن علی را در اختیار تو قرار دهم، آیا حاضری او را به قتل رسانی؟

 

زید بن حسن گفت: آری.

 

والی مدینه با دریافت فرمان هشام به عواقب آن اندیشید و به هشام نوشت:

 

من فرمان تو را رد نمی‏کنم و این نامه به معنای مخالفت با تو نیست، ولی دوست دارم از سر خیرخواهی با تو سخنی بگویم: مردی را که از من خواسته‏ای تا در بند کشیده، نزد تو بفرستم، عفیفترین و زاهدترین کس در روی زمین است و من به صلاح حکومت تو نمی‏بینم که متعرض وی شوی... (2)

 

این حدیث طولانی است، ولی به هر حال، زید بن حسن از این طریق به خواسته خود دست نیافت .پس از بازگشت از شام به مدینه، سر انجام با تدبیری زین اسب را آغشته به سم کرد و از این طریق امام باقر (ع) را مسموم ساخته، به شهادت رسانید.در این راه دست هشام پنهان است، زیرا آنچه هشام از آن بیم داشت و برای حکومت خود از آن نگران بود، از یک سو وجود امام، و از سوی دیگر درگیری علنی با آن حضرت بود، اما از میان بردن امام باقر (ع) به صورت مخفی و به وسیله فردی از خاندان علی می‏توانست او را از هر دو مشکل برهاند! (3)

پی‏نوشت‏ها:

1 ـ در برخی از متون به جای هشام بن عبد الملک فقط نام عبد الملک آمده است، ولی با توجه به این که عبد الملک معاصر امام سجاد (ع) بوده، می‏توان مطمئن شد که هشام بن عبد الملک مورد نظر است و چه بسا لفظ هشام به وسیله راویان یا نسخه نویسان ساقط شده باشد.

 

2 ـ الخرائج و الجرائح 2/600، بحار 46/ .329

3 ـ نور الابصار 49

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 0:50 AM  توسط مهند | 
 

کرد لباس یاس بر تن زهرا

 

کنار دست او بنشست مولا

 

محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت

 

غلط گفتم نه "یا علی" گفت

 

نخستین روز از آخرین ماه سال قمری، سالروز پیوندی آسمانی است که دیگر هیچ گاه مانند آن در تاریخ تکرار نشد. علی علیه‏السلام ، پیشوای پارسایان با فاطمه علیهاالسلام ، برترین بانوی جهان پیمان عشق بست و خدا، والاترین فرستاده خویش را بر این پیمان گواه گرفت. برکت این ازدواج، عمری به گستردگی آفتاب دارد؛ هم‏چنان که یاد و نام آن در تاریخ برای همیشه مانا گردید. اول ذیحجه، روزی مبارک برای همه نوگامانی است که دل به زندگی فاطمی علیهاالسلام داده‏اند تا شادی خود را با خاطره همیشه روشن آن روز مبارک، پیوند زنند.

فاطمه علیهاالسلام ، برترین بانو

 

فاطمه علیهاالسلام به نه سالگی رسیده بود. رشد جسمانی مناسب آن حضرت و رشد وکمال عقلی بانوی فضیلت‏ها، سبب شده بود که با وجود کمی سن، گوی سبقت از همه برباید و یکه‏تاز میدان فضیلت‏ها گردد. ایمان والا، پارسایی بی‏نظیر، آگاهی، ذهن سرشار و هوش فراوان و نیز بهره‏مندی از زیبایی، وی را از همه دختران دیگر ممتاز ساخته بود. توجه و مهرورزی بی‏پایان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز بر امتیازات او افزوده بود. کمالات بی‏شمار فاطمه علیهاالسلام ، دختر محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آخرین فرستاده خدا باعث شد تا سرشناسان شهر، به رسم دیرین عرب او را از پیامبر خواستگاری کنند.

عروس بی‏همت

 

اشراف عرب دختران خود را به کسانی می‏دادند که در قبیله و قدرت و زر و زور مثل آنها باشند. روی این عادت دیرینه، اشراف و بزرگانی اصرار داشتند که با دختر گرامی پیامبر، فاطمه علیهاالسلام ازدواج کنند؛ غافل از آنکه این دختر با همه دختران دیگر فرق داشته و به موجب آیه مباهله مقام بلندی دارد. فاطمه علیهاالسلام به تصریح آیه تطهیر معصوم بود و شوهری جز معصوم نمی‏توانست داشته باشد؛ از این رو، پیامبر از طرف خدا مأمور بود که در پاسخ خواستگاران بگوید ازدواج فاطمه باید به فرمان خدا صورت گیرد.

کسی مانند زهرا علیهاالسلام

 

سفارش اسلام در ازدواج، توجه به هم‏شأنی عروس و داماد است، و یکی از مهم‏ترین موارد هم‏شأنی، هم‏ترازی در ایمان و اسلام است. در جریان ازدواج حضرت فاطمه علیهاالسلام نیز افراد زیادی خواهان ازدواج با ایشان بودند؛ کسانی که از جایگاه اجتماعی یا اقتصادی بالایی برخوردار بودند، ولی همه آنها با جواب رد روبرو شد. تقدیر الهی برای فاطمه علیهاالسلام برتر از آن بود که فکرهای مادی می‏انگاشتند.

 

اصحاب پیامبر فهمیده بودند که جریان ازدواج فاطمه علیهاالسلام آسان نیست و هر فردی نمی‏تواند با او ازدواج کند؛ هرچند جایگاه مادی و اجتماعی بالایی داشته باشد. شوهر فاطمه علیهاالسلام باید شخصیتی باشد که از نظر کمالات معنوی و سجایای اخلاقی، پشت سر پیامبر بوده و چنین فردی کسی نبود غیر از علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام ، همراه همیشه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله .

عشق علی علیه‏السلام

 

پاسخ‏های منفی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و دخترش فاطمه علیهاالسلام ، و نیز توجه ویژه آن حضرت به علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام ، جمعی را بر آن داشت که برای این وصلت سهمی ایفا کنند. به همین دلیل روزی به در خانه علی علیه‏السلام آمدند تا او را برای خواستگاری فاطمه علیهاالسلام تشویق کنند. او در منزل نبود. دانستند که در نخلستان مشغول آبیاری است. به آنجا روانه شدند و حضرت را مشغول کار دیدند. یکی از آنان پیشنهاد خواستگاری را مطرح کرد. چشمان علی علیه‏السلام پر از اشک شد و فرمود: «احساساتم را به هیجان آوردی و آرزوی دیرینه‏ام را بیدار کردی. به خدا سوگند فاطمه مورد خواست و رغبت من است، ولی چه کنم که دستم خالی است». آن مرد گفت: تو می‏دانی که همه دنیا نیز پیش خدا و پیامبرش ناچیز است و پیامبر به مال و ثروت چشم ندارد. علی علیه‏السلام کار آب‏دهی نخلستان را رها کرد،شترش را به خانه آورد و آن را بست و خود را برای رفتن به خانه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آماده کرد.

علی علیه‏السلام در خانه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله

 

هنگامی که حضرت علی علیه‏السلام برای خواستگاری فاطمه علیهاالسلام رفت، پیامبر در خانه ام‏سلمه بود. علی علیه‏السلام در زد. ام سلمه پرسید: کیست؟ قبل از پاسخ خواستگار، پیامبر دستور داد: «در را باز کن و بگو داخل شود. کسی پشت در است که محبوب خدا و رسول است». علی علیه‏السلام وارد شد، سلام کرد و در حضور رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نشست. چشمان خود را بر زمین دوخت. شرم از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مانع گفتن خواسته‏اش می‏شد. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله که خود علی علیه‏السلام را بزرگ کرده و از روحیات او باخبر است، سکوت را شکست و فرمود: «می‏بینم برای حاجتی اینجا آمده‏ای. خواسته‏ات را بر زبان آور و آنچه در دل داری بازگو که خواسته‏ات پیش من پذیرفته است».

مرا بپذیر!

 

علی علیه‏السلام که برای خواستگاری دختر پیامبر به خانه ایشان رفته بود، با سخنانی شیرین خواسته‏اش را چنین بازگو کرد: «پدر ومادرم فدای شما، وقتی خردسال بودم مرا از عمویتان ابوطالب و فاطمه بنت اسد گرفتید. با غذای خود و به اخلاق و منش خود بزرگم کردید. نیکی و دل‏سوزی شما درباره من از پدر و مادرم بیشتر و بهتر بود. تربیت و هدایتم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خداسوگند ذخیره دنیا و آخرتم می‏باشید. ای رسول خدا! اکنون که بزرگ شده‏ام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش یابم. آمده‏ام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا می‏پذیرید؟» چهره پیامبر چون گل شکفته شد. گویا انتظار این لحظه را می‏کشید. خوشحال شد، ولی جواب قطعی را برعهده فاطمه علیهاالسلام گذاشت.

سکوتی برتر از سخن

 

پیامبر گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ماجرای خواستگاری پسر عموی خویش، امام علی علیه‏السلام را برای دخترش بازگو کرد و فرمود: «دختر عزیزم! تو علی را خوب می‏شناسی و به سابقه ایمان و خویشاوندی و فضیلت و پارسایی او آگاهی داری. من همیشه آرزو داشتم تو را خوشبخت کنم و به عقد کسی درآورم که بهترین مرد روی زمین است. آیا راضی هستی همسر علی باشی؟»

 

فضای اتاق لحظاتی غرق در سکوت بود؛ سکوت از سر حیا. فاطمه خاموش ماند و چیزی نگفت. نغمه تکبیر پیامبر بلند شد: «اللّه‏ اکبر! فاطمه راضی است. سکوت او نشانه رضایت اوست». واکنش فاطمه علیهاالسلام در برابر خواستگاران قبلی، برگرداندن چهره و اظهار ناراحتی بود، اما این‏بار با سکوت خود صد سخن گفت و روی خود را هم بر نگرداند. آن حضرت صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نزد علی علیه‏السلام که در انتظار پاسخ بود برگشت و رضایت فاطمه علیهاالسلام را خبر داد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 5:45 AM  توسط جمعی از مجانین اباعبدالله الحسین ع | 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اين‌ نوگل‌ باغ‌ ولايت‌ و عصمت‌ گرچه‌ كوتاه‌ عمر بود ولى‌ رنگ‌ و بويش‌ مشام‌جانها را بهره‌مند ساخت‌ . آثار فكرى‌ و رواياتى‌ كه‌ از آن‌ حضرت‌ نقل‌ شده‌ و مسائلى‌ را كه‌ آن‌ امام‌ پاسخ‌ گفته‌ و كلماتى‌ كه‌ از آن‌ حضرت‌ بر جاى‌ مانده‌ ، تا ابد زينت‌بخش‌ صفحات‌ تاريخ‌ اسلام‌ است‌ . دوران‌ عمر آن‌ امام‌ بزرگوار 25 سال‌ و دوره‌ امامتش‌ 17 سال‌ بوده‌ است‌ . معتصم‌ عباسى‌ از حضرت‌ جواد دعوت‌ كرد كه‌ از مدينه‌ به‌ بغداد بيايد . امام‌ جواد در ماه‌ محرم‌ سال‌ 220 هجرى‌ به‌ بغداد وارد شد . معتصم‌ كه‌ عموى‌ ام‌ الفضل‌ زوجه‌ حضرت‌ جواد بود ، با جعفر پسر مأمون‌ و ام‌ الفضل‌ بر قتل‌ آن‌ حضرت‌ همداستان‌ شدند .

 

علت‌ اين‌ امر - همچنان‌ كه‌ اشاره‌ كرديم‌ - اين‌ انديشه‌ شوم‌ بود كه‌ مبادا خلافت‌ از بنى‌ عباس‌ به‌ علويان‌ منتقل‌ شود . از اين‌ جهت‌ ، درصدد تحريك‌ ام‌ الفضل‌ برآمدند و به‌ وى‌ گفتند تو دختر و برادرزاده‌ خليفه‌ هستى‌ ، و احترامت‌ از هر جهت‌ لازم‌ است‌ و شوهر تو محمد بن‌ على‌ الجواد ، مادر على‌ هادى‌ فرزند خود را بر تو رجحان‌ مى‌نهد . اين‌ دو تن‌ آن‌ قدر وسوسه‌ كردند تا ام‌ الفضل‌ - چنان‌ كه‌ روش‌ زنان‌ نازاست‌ - تحت‌ تأثير حسادت‌ قرار گرفت‌ و در باطن‌ از شوهر بزرگوار جوانش‌ آزرده‌ خاطر شد و به‌ تحريك‌ و تلقين‌ معتصم‌ و جعفر برادرش‌ ، تسليم‌ گرديد . آنگاه‌ اين‌ دو فرد جنايتكار سمى‌ كشنده‌ در انگور وارد كردند و به‌ خانه‌ امام‌ فرستاده‌ تا سياه‌روى‌ دو جهان‌ ، ام‌ الفضل‌ ، آنها را به‌ شوهرش‌ بخوراند . ام‌ الفضل‌ طبق‌ انگور را در برابر امام‌ جواد (ع‌) گذاشت‌ ، و از انگورها تعريف‌ و توصيف‌ كرد و حضرت‌ جواد (ع‌) را به‌ خوردن‌ انگور وادار و در اين‌ امر اصرار كرد . امام‌ جواد (ع‌) مقدارى‌ از آن‌ انگور را تناول‌ فرمود . چيزى‌ نگذشت‌ آثار سم‌ را در وجود خود احساس‌ فرمود و درد و رنج‌ شديدى‌ بر آن‌ حضرت‌ عارض‌ گشت‌ . ام‌ الفضل‌ سيه‌كار با ديدن‌ آن‌ حالت‌ دردناك‌ در شوهر جوان‌ ، پشيمان‌ و گريان‌ شد ، اما پشيمانى‌ سودى‌ نداشت‌ . حضرت‌ جواد (ع‌) فرمود : چرا گريه‌ مى‌كنى‌ ؟ اكنون‌ كه‌ مرا كشتى‌ گريه‌ تو سودى‌ ندارد . بدان‌ كه‌ خداوند متعال‌ در اين‌ چند روزه‌ دنيا تو را به‌ دردى‌ مبتلا كند و به‌ روزگارى‌ بيفتى‌ كه‌ نتوانى‌ از آن‌ نجات‌ بيابى‌ . در مورد مسموم‌ كردن‌ حضرت‌ جواد (ع‌) قولهاى‌ ديگرى‌ هم‌ نقل‌ شده‌ است‌.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 7:55 PM  توسط جمعی از مجانین اباعبدالله الحسین ع | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیکی نویسنده
مطالب پیشین وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
جمال مبارک استــادم حاج عـلی قربــــــانی
وصفی از این
عشقنـــامه:

با سلام
ما
سعي دارم مطالب مفيد
مذهبی-سیاسی- اجتماعی
و آدرس جلسات
حاج علی قربانی(حاج قربان)
را در اختيار شما عزيزان قرار دهم .
باشد که قدمی در راه
شاد کردن دل مولایمان
صاحب الزمان(عج)
برداشته باشم.
امضا:
مجانین اباعبدالله الحسین
________________

***************
***************
________________



تلفن
هیئت عشاق الحسین ع:
77656373

لینکستــان
عقل چه میگوید*خودم مینویسم*
سایت رسمی هیئت عشـاق الحسیـن (ع)*****حاج قربـان*****عزیـز
دفترمقام معظم رهبری
آیت الله الشهید سید محمّد باقر حکیم
دولت جمهوری عراق
دولت جمهوری اسلامی ایران
هيئت حسين جان*حاج منصور ارضی*
هيئت مكتب الزهرا(س)*حاج محمد رضا طاهری*
مسجدحضرت امير(ع)*حجة الاسلام علوی تهرانی*
هيئت مكتب الحسين(ع)*كربلايی نريمان پناهی*
هيئت رزمندگان شميرانات*حاج محمود كريمی*
هيئت آل كساء*كربلايي موسی رضايی*
هیئت فاطمیون قم*حاج مهدی سلحشور*
هيئت ثارالله*مسجد الهادی(ع)*
هیئت علمدار مشهد الرضا(ع)*کربلایی مهدی اکبری*
هيئت عشاق العباس(ع)*كربلايی روح الله بهمنی*
هيئت روضة العباس-بيت الرضا(ع)*كربلايی مهدی كمانی*
هيئت روضة العباس(ع)‌‌‌*كربلايی حسين سيب سرخی*
هیئت جنت العباس (ع)*کربلایی محمود استاد باقر*
مهــــديه تهران
ویکی پدیا
سفارت جمهوری عراق در تهران (امور کنسولگری)
حجت الاسلام شهاب مرادی
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
نویسنده
جمعی از مجانین اباعبدالله الحسین ع
مهند
اهل عشق
1- ****با خدا بودن هم عالمی داره****
2- حبل المتین
3- بچه های یاسین
4- روضة العشاق
5- سلام
6- پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من
7- محفل دلسوختگان
8- رقص گلها
9- علمدار صبح
10- خادم الشهداء
11- مطالعات امنیتی نظامی و مسائل استراتژیک
12- از معرتا...شعر
13- مدیون خدا
14- سید قریشی
15- هنر جنگ
16- یا لثارات الحسین ع
17- ساربان
18- امین عشق
19- کاتب عشاق
20- طائفین الحسین ع
21- محبان جواد الائمه ع
22- موعود نامه
23- محبان اهل بیت (ع)شهرستان رشت
24-گفتمان آزاد
25-هبوط به کویر
26-پايگاه خبري هيات جوانان شهداي گمنام(حاج مهدي سلحشور)
27-رضا قاسمی
28-ملیکه
29-حاج همت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM