![]() |
![]() |
|
| غمت در نهان خانه ی دل نشیند *** به نازی که لیلی به محمل نشیند |
|
سرّ عشق
خوش آن گروه که در،بر رخ از جهان بستند ز کائنات بریدند و با تو پیوستند به سرِ عشق کجا پی برن اهل خرد مگر کنند فراموش آنچه دانستند مخور به مرگ شهیدان کوی عشق افسوس که دوستان حقیقی به دوست پیوستند مجو تلافی بیداد از بتان کاین قوم نمک زنند بر آن دل که از جفا خستند جماعتی که کنند از ستم فغان، مشتاق نه عاشق اند، که تهمت به خویش بستند التماس دعا
|
|
من کنت مولا فهذا علی مولا
با اینکه بیشتر مسلمانان صحتحدیث غدیر و اعلام ولایت امیرمؤمنان علی - علیه السلام - را پذیرفتهاند و غالبا آن را از احادیث قطعی و متواتر میدانند، باز گروهی چنین میپرسند: اگر واقعا حادثه غدیر خم اتفاق افتاده و بسیاری نیز شاهد آن بودهاند، چرا شخص امیرمؤمنان - علیه السلام - برای اثبات حقانیتخود هرگز از آن بهره نگرفت؟ در باور این گروه عدم استشهاد حضرت به حدیث غدیر نشاندهنده این حقیقت است که یا واقعهای به نام غدیر در تاریخ تحقق نیافته، یا بر فرض تحقق بر امامتحضرت دلالت نداشته است. در پاسخ این مطلب باید گفت: اگر حدیث غدیر را از احادیث قطعی و متواتر ندانیم، باید بپذیریم که در میان احادیث پیامبر اکرم(ص) و مطالب تاریخی مورد قطعی و متواتر وجود ندارد; علاوه بر این، این ادعا که امیرمؤمنان(ع) برای اثبات حقانیتخود به حدیث غدیر استناد نکرده، خود شاهد بیاطلاعی و ناآگاهی گوینده آن است. بررسی اجمالی کتابهای معتبر و مورد قبول فرقههای گوناگون اسلامی نشان میدهد که حضرت علی(ع) بیش از 22 بار پیرامون غدیر و استشهاد به آن سخن گفته است. هر چند این موارد در حوصله این مقاله نمیگنجد و نیازمند رصتبیشتر است، ولی برای نمونه تنها ده مورد آن را نقل و در بقیه موارد تنها به ذکر منابع بسنده میکنیم.
1. برابر آنچه از منابع تاریخی به دست میآید اولین موردی که حضرت علی - علیه السلام - حدیث غدیر را مطرح فرمود، بعد از رحلت پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله - بود. وقتی حضرت را برای بیعتبه مسجد آوردند، آن بزرگوار با بیان حقانیتخود خلافت مسلمین را از آن خویش دانست و از بیعت امتناع کرد. بشیر بنسعد انصاری برخاست و گفت: ای ابوالحسن، اگر انصار قبل از بیعتبا ابوبکر این کلام را میشنیدند، حتی دو نفر در باره بیعتبا شما اختلاف نمیکردند. حضرت در جواب فرمود: «یا هؤلاء اکنت ادع رسول الله مسجی لا اواریه و اخرج انازع فی سلطانه؟ و الله ما خفت احدا یسمو له و ینازعنا اهل البیت فیه و یستحل ما استحللتموه، و لا علمت ان رسول الله صلی الله علیه و آله ترک یوم غدیر خم لاحد حجة و لا لقائل مقالا. فانشد الله رجلا سمع النبی صلی الله علیه و اله یوم غدیر خم یقول: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» ان یشهد الان بما سمع». (1) آیا باید پیکر رسول خدا(ص) را بر روی زمین رها میکردم و قبل از کفن و دفن آن حضرت، در باره خلافت و جانشینی وی نزاع میکردم؟ مساله خلافت چنان روشن بود که گمان نمیکردم کسی در صدد دستیابی به آن باشد و در این موضوع با اهل بیت پیامبر(ص) درگیر شوند. مگر رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در روز غدیر خم حجت را بر مردم تمام نکرد و مگر جای عذری برای کسی باقی مانده بود؟ همگان را به خدا قسم میدهم، هر کس کلام پیامبر اکرم در روز غدیر خم را شنیده است که میفرمود: «هر کس که من مولای او هستم اینک علی مولای اوست. خداوندا، هر کس علی را دوست دارد دوستبدار و آن که علی را دشمن بشمارد، دشمن دار، هر کس علی را یاری کند یاری کن، و هر که علی را خوار کند، خوار ساز.» برخیزد و شهادت دهد. زید بنارقم میگوید: بعد از این سخن حضرت، دوازده تن از اصحاب جنگ بدر برخاستند و گواهی دادند. اما من، با آنکه این گفتار را از زبان رسول الله - صلی الله علیه و آله - شنیده بودم، از ادای شهادت خودداری کردم و بر اثر همین امر و نفرین حضرت بیناییام را از دست دادم. در خطبه وسیله 2. هفت روز پس از وفات پیامبر اکرم(ص)، امیرمؤمنان - علیه السلام - در مدینه خطبهای بسیار بلند ایراد فرمود که به خطبه وسیله معروف شد. حضرت در آن خطبه به واقعه غدیر خم و نزول آیه اکمال دین در آن روز تصریح میکند. ثقةالاسلام کلینی، در روضه کافی، خطبه وسیله را نقل کرده است. در بخشی از آن چنین میخوانیم: «... و قوله صلی الله علیه و اله حین تکلمت طائفة فقالت: نحن موالیغرسولالله(ص) فخرج رسول الله صلی الله علیه و آله الی حجة الوداع ثم صار الی غدیر خم، فامر فاصلح له شبه المنبر ثم علاه و اخذ بعضدی حتی رئی بیاض ابطیه رافعا صوته قائلا فی محفله: «من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» فکانت علی ولایتی ولایة الله و علی عداوتی عداوة الله. و انزل الله عزو جل فی ذلک الیوم: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا (2) فکانت ولایتی کمال الدین و رضا الرب جل ذکره...» (3) [در اواخر عمر پیامبر اکرم(ص)،]، وقتی گروهی گفتند: ما بعد از پیامبر رهبران مردم هستیم، رسول خدا(ص) برای حجةالوداع از مدینه خارج شد و پس از اعمال حجبه وادی غدیر خم شتافت، فرمان داد چیزی مانند منبر برایش آماده کردند. سپس بالای آن رفت، و بازوی مرا گرفت و بلند کرد، به گونهای که سفیدی زیر شانههایش دیده شد. آنگاه با آواز بلند فرمود: هر کس که من مولای او هستم علی مولای اوست. خدایا، دوستش را دوستبدار و دشمنش را دشمن شمار. پس ولایت من معیار ولایتخدا و دشمنی با من میعار دشمنی با خدا شد; و خداوند در همان روز این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را کامل ساختم، نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم. پس ولایت من کمال دین و رضایت پروردگار جل ذکره شد. ...
برنامه ی استاد ارجمند حاج علی قربانی در عید غدیر:
سه شنبه ۲۶/۹/۱۳۸۷ ««مداحی در هیئت عشاق الحسین(ع)»»
میدان قیام- بلوار قیام- حسینیه ی حضرت زهرا(س) - از ساعت ۲۱
چهار شنبه ۲۷/۹/۱۳۸۷ ««سخنرانی و مداحی در هیئت یا زینب(س)»»
پشت مجلس شورای اسلامی- خیابان شهید دیالمه-
کوچه ی شهید دیالمه- از ساعت ۱۹
التماس دعا
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم عید قربان خاطرهای جاوید
عید قربان، یکی از اعیاد بزرگ اسلامی است. این روز، یادآور خاطرهای از زمانهای بسیار دور است. درآن مبارک لحظهای که پدر، فرزند خویش را برای لبیک به ندای ملکوتی حق، به قربانگاه میبرد تا فرمان الهی را با تمامی وجود به انجام برساند. آری، آن پدر، پیامبر بزرگ الهی ابراهیم خلیل اللّه است و آن پسر، اسماعیل که هر دو تسلیم رضای حق شده، از تمامی هستی خویش در راه وصال به قُرب الهی خاضعانه میگذرند. آنها به همه پیروان خویش این درس بزرگ را به یادگار میگذارند که برای عروج و رسیدن به حق، باید اسماعیلِ وجود را قربانی کرد و عاشق واقعی شد؛ عاشقی که همه هستی را در راه معشوق فدا میکند تا رضایت او را فراهم آورد. عید قربان، عید فرصت هاست؛ فرصت تقرب به خداوند و پاکی نفس از آلودگیها و تعلّقات دنیایی. واژه عید، معانی مختلفی دارد که از جمله به معنای «خوگرفته» و آنچه انسان به آن عادت کرده، و نیز به معنای جشن و شادی آمده است. همچنین عید به چیزی گویند که در وقت معیّن باز میگردد. واژه عید، تنها یک بار در قرآن به کار رفته است: «عیسی بن مریم عرض کرد: پروردگارا، از آسمان مائدهای بر ما بفرست تا برای اول و آخر ما عیدی باشد و نشانهای از تو، و به ما روزی ده که تو بهترین روزی دهندگانی». از آنجا که روز نزول مائده، روز بازگشت به پیروزی و پاکی و ایمان به خدا بوده است، حضرت مسیح آن را عید نامید. در فرهنگ اسلامی هم، چون در پرتو فریضه بزرگ حج، صفا و پاکی فطری نخستین به روح و جان باز میگردد و آلودگیها ازمیان میرود، این روز عید نامیده شده است.
ائمه معصوم علیهمالسلام در کلام گهربار خویش، یادآور شدهاند که هر روزی که انسان مرتکب گناهی نشده و از اوامر الهی پیروی کند، آن روز بر وی مبارک بوده و عید به شمار میآید. امام علی علیهالسلام میفرماید: «هر روزی که در آن معصیت خدا نشود، آن روز عید است». آن حضرت با محترم شدن روز عید قربان چنین میفرماید:«حرمت امروز(عید قربان) زیاد و آرزوی بهره وری از برکات آن به جا و امید مغفرت الهی در آن پسندیده است. پس ذکر خدای بزرگ را زیاد گویید و استغفار کنید و توبه نمایید که او توبهپذیر و مهربان است».
امام خمینی رحمهالله در طول حیات پربرکت خویش، ابراهیم وار از همه تعلّقات دنیایی در راه حفظ و بقای آرمانها و ارزشهای اسلامی با تمامی وجود گذشت. ایشان مسلمانان جهان را به درس گرفتن از این روز مبارک دعوت نموده، چنین میفرماید: «عید قربان، همه انسانهای آگاه را به یاد قربانگاه ابراهیمی میاندازد؛ قربانگاهی که درس فداکاری و جهاد در راه خدای بزرگ را به فرزندان آدم و اولیای خدا میدهد. این پدر توحید و بتشکن جهان، به ما و همه انسانها آموخت که قربانی در راه خدا، پیش از آنکه جنبه توحیدی و عبادی داشته باشد، جنبههای سیاسی و ارزشهای اجتماعی دارد و به همه ما آموخت که عزیزترین ثمره حیات خود را در راه خدا بدهید و عید بگیرید. خود و عزیزان خود را فدا کنید و دین خدا را و عدل الهی را بر پا نمایید».
جای همه ی شما عزیزان روز عرفه خالی بود. ((البته جا خیلی تنگ بود و مردم تو خیابون نشسته بودند)) حاجی واقعا حق دعای عرفه رو ادا کرد. روضه ی خیلی سنگینی خوند و بعدش هم حاج آقای مشکینی تشریف آوردند و روضه ی خانوم حضرت زهرا (س) رو خوندند. انشاالله خدا عمر حاجی مارو زیاد کنه. التماس دعا
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم مطالب: ۱.عرفه ۲.شهادت مسلم بن عقیل(ع) ۳.شهادت امام باقر(ع)
عرفه
عرفه بیتاب بود و بیتابتر از آن، مشتاقیِ محض حسین علیهالسلام بود.
عرفه، سرشار از اشک ریزان شورانگیز حسین بود و چشم انتظار نگاه نگران نرگسهای مدینه.
احساسها به اوج حرارت عشق رسیده بودند و حسین میآمد تا شکوهمندترین همایش شِکوه و شُکوه را با اشکهای خویش افتتاح کند. حسین میآمد تا تاریخِ رسوب کرده در لایههای زیرین فراموشی را از پس طولانیترین شبهای ظلمت و تباهی، به طلوعی دوباره برساند.
حسین میآمد و صحرای عرفات، غرق رایحه خوشِ نفسهای حسین میشد.
حسین میآمد و اشک، از عمق وجود واژهها جاری میشد.
حسین لبان شکوفه پوش خویش را گشود: سلام ...
سلام به آسمانی که هرگز از یاد ستارگان نمیرود. سلام به صحرایی که سفرهاش گسترده است و گستردگیاش غمفزا.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی لَیْسَ لِقَضائِهِ دافِعٌ وَ لا لِعَطائِهِ مانِعٌ
حسین اینک از خیمه خود بیرون زده بود و در نهایت خشوع، دستها را غرق در آسمان میکرد، و چشمها را از دامنه کوه روانه کعبه میساخت.
لحظهها غرق در سوز و گداز حسین بودند و اشکها در ازدحام اذن دخول و زیارت ضریح منبر چشمهای حسین، عاشوراییترین عرفه را میآفریدند.
اشک از لبههای صخرهها سر میخورد و در التماسِ ترک خورده خاک، محو آغوش گرمِ آفتاب میشد. سر تا سر صحرا به گوش و هوش بود تا آخرین صدای حسین را در خلوتِ حضور درک کند: «اللّهُمَّ لَکَ الْحَمدُ کَما خَلَقْتَنی فَجَعَلْتَنی سَمیعا بَصیرا وَ لَکَ الْحَمْدُ کَما خَلَقْتَنی فَجَعَلْتَنی خَلْقا سَوِیّا رَحْمةً بی وَ قَدْ کُنْتَ عَنْ خَلْقی غَنیا»
پروانههای نیاز بر گرد لبهایش بال و پر میزدند و از شیرین شهد شورانگیزش برمیگرفتند و پر میگشودند. باران شروع شده بود و لحظههای رسوب کرده در دامنه کوه را میشست و میبرد، و حسین در پردهای تازهتر از اشک، نغمه لاهوتی نیاز را تا دور دستترین نگاه ستارههای دست نیافتنی میپراکند.
یا مَوْلایَ اَنْتَ الَّذی مَنَنْتَ، انتَ الَّذی انْعَمْتَ، أَنْتَ الَّذی أَحْسَنْتَ، أَنْتَ الَّذی احْمَلْتَ، انتَ الَّذی افْضَلْتَ، انتَ الَّذی اکْمَلْتَ، أَنْتَ الَّذی وَفَّقْتَ، أَنْتَ الَّذی اعْطَیْتَ، أَنْتَ الَّذی اوَیْتَ»
تویی که پناه دادی، ... و خورشید هنوز سر برهنه بر کرانه کبود آسمان مینگریست تا حسین را به یاد خیمههای نیم سوخته بیندازد.
عصری که حسین یک بار دیگر میبایست فرازی از دعای عرفه را، با لبانی تشنه در کنار رود زمزمه کند: «أَنْتَ الَّذی اوَیْتَ؛ تویی که پناه دادی».
لحظههای سنگین، تنها با اراده و همراهی اشکها گام برمیداشتند. آفتاب به آخرین فراز دعای عرفه ایستاده بود و با نغمه رود، از میان پلک سنگین لحظهها غبار ملال را شستوشو میداد. لبان حسین هنوز لبریز زمزمه و سوز بود و سرشار از گداز. «إِلهی انَّ رَجائی لا یَنْقَطِعُ عَنْکَ وَ اِنْ عَصَیْتُکَ کَما اَنَّ خَوْفی لأیزایِلُنی و اِنْ اَطَعتُکَ فَقَدْ دَفَعَتْنی اَلْعَوالِمُ اِلَیْکَ و قَدْ اَوْقَعنی عِلْمی بِکَرَمِکَ عَلَیْکْ».
عرفه رو به اتمام بود و «بشر» و «بشیر»، پسران غالب اسدی، خیمههای کربلا را در نگاه حسین علیهالسلام میدیدند که چشم انتظار بازگشت حسین از گودی قتلگاه است؛ گودالی که جز به خون حسین پر نخواهد شد، گودالی که آفتاب عاشورا از آن طلوع خواهد کرد، گودالی که لبریز از زمزمههای عرفات است و سرشار از «اَنتَ الذی اوَیْتَ».
شهادت مسلم بن عقیل (ع)
به تهایی میندیش که آسمان با توست!
به تنهایی میندیش که تنهایی تو با سرنوشت کربلا، گره خواهد خورد! به تنهایی میندیش...
کوفه را به دوزخِ خیانتهای بیشمارش بسپار! بگذار شرف بیوفایانش، پایمال غلامانِ ابن زیاد «لعنة اللّه علیه» شود!
به تنهاییات میندیش که آسمان در انتظار ورود تو، تمام پنجرهها را به تماشا گشوده است.
سفیر عشق را ترسی از فرجام نیست؛ آن هم فرجامی زیبا و شگفت؛ همچون شهادت! شهادتی که در نهایت غربت، به سفاکی خنجرها خواهد خندید و آسمان را با تمام توان در آغوش خواهد گرفت.
«مسلم»! این تقدیر توست! همان گونه که تقدیر «هانی» است! هانی، مرشد راه رفتهای که از «تب عشق» تمام تنش به سرخی شهادت، مبتلا خواهد شد و از «قالُوا بلی»ای که در روز ازل گفته است، به خود خواهد بالید!
به خود خواهد بالید که در عشق آل اللّه علیهالسلام سرافراز و پیروز از امتحان بیرون آمد. به خود خواهد بالید که جوانمردانه رسم میهمان داری به جای آورد.
به خود خواهد بالید که شرافت انسانی را به مقام و ریاست کاذب دنیا و سکههای بیعیار ابن زیاد نفروخت.
به خود خواهد بالید که نامش را در کتیبه تاریخ ـ در صف مردان ـ ثبت کردهاند.
دارالاماره در بخار نفسهای گندیده، گم شده بود و جاسوسان بنده دینار، برای دروغ گوییهای بیشتر، از همدیگر سبقت میگرفتند. بوی خیانت مثل بوی مردار تا دور دستها میپیچید و مشام سکّه پرستانِ کوفه را تحریک میکرد.
صاحبان هزاران نامه، اکنون برای دستگیری سفیر عشق، سفیر آزادی، سفیر ولایت علوی، پستوی خانهها را جستوجو میکردند. در باور آسمان و زمین نمیگنجید که آن جا کوفه است.
کوفه! شهری که از زلال معرفت علی علیهالسلام نوشیده بود و صبح و شب دیده به جمال دلارایش گشوده بود، امروز برای کشتن پسر علی علیهالسلام ، شمشیرهایش را صیقل میداد! کوچههایی که زمانی بوسه بر قدمهای مردانه علی علیهالسلام زده بودند؛ امروز مسلم علیهالسلام را با تمام سنگ دلی، آگاهانه از خویش طرد میکردند!
از آن همه یارانِ به ظاهر پرشورِ تهی از شرافت، کسی باقی نمانده بود و خانهها ناجوانمردانه، یکی پس از دیگری، به رویش بسته میشدند!
گویی، این تقدیر تنها به نام «طوعه» ثبت شده است تا خداوند پرده از چهره خیانت بارِ «پسرش» برگیرد که مسلم را به خاطر چند دِرهم، به ابن زیاد لعین بسپرد.
چکاچک شمشیرها، فروکش کرده بود و روزگارِ سفله پرور، دستهای مردانه حضرت مسلم علیهالسلام را بسته بود!
جیره خواران یاوه بافِ ابن زیاد ملعون، هر یک گناهی برای بیگناهی مسلم علیهالسلام میتراشیدند و شیرمرد مرد مکتب حسینی علیهالسلام بیباکانه پیش میرفت. پیش میرفت... تا شهادت، تا خدا! گویی از ازل سرنوشت «هانی رحمهالله » با سرنوشت مسلم علیهالسلام ؛ گره خورده بود، عروجی عاشقانه در یک روز! عروجی عاشقانه، در نهایت جسارت، در نهایت اشتیاق به شهادت و رسیدن به مقام قرب الهی و جاودانی حقیقت در جوار آل اللّه علیهالسلام !
سلام و درود خداوند بر حضرت مسلم علیهالسلام و پرواز عاشقانه روحش از فراز دارالاماره کوفه که چشمهای ابری آسمان را به گریه وا داشت و فرشتگان الهی، پرواز خونینش را با چشمهای اشکبار مشایعت کردند!
سلام و درود خداوند بر جناب هانی بن عروه که شهادت در راه خدا را به ذلّت و خیانت ترجیح داد و سر مبارک خویش را تقدیم مکتب سرخ حسینی علیهالسلام کرد! روحشان قرین صلوات، و شفاعتشان دستگیرمان، در روز جزا باد! «نامههای بر باد رفته» نزهت بادی پدر روی تپهای نشسته و به غروب انتهای جادهای که به کوفه میرسد، خیره شده است. پدرم با، باد حرف میزند. میگوید این باد از جانب کوفه میوزد. مشتی از خاکی که باد بر روی گیسوانش نشانده، برمیدارد و میبوید؛ هنوز عطر غربت علی علیهالسلام را با خود دارد.
نمیدانم چرا هرگاه نامی از کوفه برده میشود، چشمان عمهام از گریه به سرخی مینشیند.
من با همه بچگیام، خوب میفهمم که عمه، کوفه را دوست ندارد و کاروانمان هر چه به کوفه نزدیکتر میشود، دلواپسیهای او بیشتر میشود. انگار کوفه خاطرات تلخی برای عمه داشته است.
پدر میگوید: کوفه با ما بد کرده است، از کوفه جز بیوفایی نصیبی به بنیهاشم نخواهد رسید. و من ناخوداگاه دلم برای پسر عمو که در کوفه است، شور میافتد. نکند رسم میهمان نوازی یادشان برود و عاقبت مسلم بن عقیل علیهالسلام به آوارگی در کوچههای تنگ و تاریک کوفه ختم شود!
مبادا عهد و پیمانشان را بشکنند و سفیر امامشان را اسیر تنهایی کوفه کنند!
دلم برای دختر مسلم بن عقیل علیهالسلام میسوزد. از وقتی که آن دو مسافر که از کوفه آمدهاند، با پدر خلوت کردند، با نگرانی چشم به دهان پدر دوخته؛ انگار خبری به پدر رسیده است که اشک در چشمانش جمع شده و نگاهش از اندوه باردار شده است. خدا کند، خبر هر چه هست، درباره پسر عمو نباشد!
مادرم برای دلخوشی دختر مسلم میگوید: ان شاء اللّه خیر است؛ اما خودش هم خوب میداند که ما را از کوفه خیری نخواهد رسید؛ که اگر کوفه راه و رسم جوانمردی میشناخت، با علی علیهالسلام آن گونه نمیکرد که سر از نخلستانها دربیاورد و با چاه حرف دل بگوید. گویی خشت خشت دیوارهای شهر کوفه با رنج علی علیهالسلام آمیخته شده است.
من میدانم که پدر هنوز از کوفه دلتنگ است. اگر چه او به باران بهاری میماند که نگاه لطفش را از لجنزارها هم دریغ نمیدارد. وقتی پدر، پسر عمو را به نام سفیر خویش به کوفه فرستاد، امید نجات اهالی سیاه بخت کوفه را در دل میپرواند که شاید جبران کنند جفاهای روزگار گذشته خویش را؛ اما اینک که نامههای کوفیان را به دست باد میسپارد، آخرین رگ امیدش نیز قطع میشود و کوفه برای همیشه در نظر پدرم میمیرد! حالا من نیز از کوفه دلگیرم!
شهادت امام باقر (ع)
در بررسی زندگی سیاسی امام باقر (ع) نباید از اختلاف درونی برخی علویان با آن حضرت غافل بود، زیرا این اختلافها هر چند بظاهر رنگ سیاسی نداشت، ولی در نهایت به مسایل سیاسی انجامید.
آن چه این اختلافها را به امر سیاست گره میزند، این بود که خلفا همواره در صدد یافتن راهی آسان برای از میان بردن خط امامت و جریان اندیشه شیعی بودند و در این میان بدیهی است که دامن زدن به اختلافهای درونی آل علی و استفاده از عناصر ناراضی علیه آنان، میتوانست شیوهای راحت و کم پیامد برای حکومت باشد.
هشام بن عبد الملک، از همین شیوه استفاده کرد و با تدابیری زید بن حسن را که نسبت به امام باقر (ع) بر سر میراث رسول الله و امر امامت عداوت داشت، علیه آن حضرت به کار گرفت تا این امر به شهادت امام باقر (ع) منتهی گردید!
ابو بصیر از امام صادق (ع) نقل کرده است:
زید بن حسن همیشه با امام باقر (ع) در مورد میراث رسول خدا، درگیری داشت و مدعی بود که او برای دریافت آن میراث سزاوارتر است به این دلیل که از نسل فرزند بزرگتر است ـ زیرا زید از نسل حسن بن علی و امام باقر از نسل حسین بن علی (ع) بود ـ این اختلاف حتی به محکمه قاضی نیز کشیده شد.
در یکی از همین محاکم زید بن حسن به زید بن علی بن الحسین ـ برادر امام باقر (ع) ـ توهین کرد و زید بن علی بن الحسین سوگند خورد که دیگر با زید بن حسنروبرو نشود.
از روایت استفاده میشود که در این محکمهها، شخص امام باقر (ع) حضور نمی یافته، بلکه برادر خود (زید بن علی) را مأمور پاسخگویی به ادعاهای زید بن حسن مینموده است.از این رو، پس از مشاجره یاد شده، زید بن علی از امام باقر (ع) خواهش میکند که دیگر او را از حضور در محکمهای که زید بن حسن در آن مدعی است معاف دارد.امام باقر هم میپذیرد .
زید بن حسن که گویی در انتظار چنین فرصتی بود از این که میتواند از آن پس با شخص امام باقر (ع) رویارو شود، خرسند شد، زیرا امید داشت که در این رویارویی میتواند امام را تحت فشار و مورد اذیت و بی حرمتی قرار دهد!
زید بن حسن نزد امام باقر آمد تا آن حضرت را به محکمه قضا ببرد.امام عازم شد، ولی به او فرمود: ای زید تو اکنون در زیر لباسهایت خنجری را پنهان کردهای و...
امام در این هنگام گوشههایی از قدرت امامت را به وی نمایاند و با کرامتهای خویش به او اثبات کرد که امامت امری الهی است و نه میراثی بشری و قراردادی اجتماعی.زید با مشاهده کرامتها، گاه مدهوش میشد و بشدت شگفت زده میگردید، ولی هرگز از غفلت و هواپرستی بیرون نیامد.
زید بن حسن با مشاهده آن کرامتها، سوگند یاد کرد که دیگر به نزاع با امام باقر (ع) بر نخیزد! او از امام جدا شد ولی همان روز به سوی هشام بن عبد الملک (1) حرکت کرد.
وقتی که به حضور هشام رسید گفت: من از نزد ساحری دروغگو میآیم که برای تو سزاوار نیست او را به حال خود واگذاری.
زید بن حسن آنچه را دیده بود برای هشام باز گفت.
هشام بن عبد الملک به کارگزار خویش در مدینه دستور داد: محمد بن علی رادر بند بکش و نزد من بفرست! .
آنگاه به زید بن حسن گفت: اگر محمد بن علی را در اختیار تو قرار دهم، آیا حاضری او را به قتل رسانی؟
زید بن حسن گفت: آری.
والی مدینه با دریافت فرمان هشام به عواقب آن اندیشید و به هشام نوشت:
من فرمان تو را رد نمیکنم و این نامه به معنای مخالفت با تو نیست، ولی دوست دارم از سر خیرخواهی با تو سخنی بگویم: مردی را که از من خواستهای تا در بند کشیده، نزد تو بفرستم، عفیفترین و زاهدترین کس در روی زمین است و من به صلاح حکومت تو نمیبینم که متعرض وی شوی... (2)
این حدیث طولانی است، ولی به هر حال، زید بن حسن از این طریق به خواسته خود دست نیافت .پس از بازگشت از شام به مدینه، سر انجام با تدبیری زین اسب را آغشته به سم کرد و از این طریق امام باقر (ع) را مسموم ساخته، به شهادت رسانید.در این راه دست هشام پنهان است، زیرا آنچه هشام از آن بیم داشت و برای حکومت خود از آن نگران بود، از یک سو وجود امام، و از سوی دیگر درگیری علنی با آن حضرت بود، اما از میان بردن امام باقر (ع) به صورت مخفی و به وسیله فردی از خاندان علی میتوانست او را از هر دو مشکل برهاند! (3) پینوشتها: 1 ـ در برخی از متون به جای هشام بن عبد الملک فقط نام عبد الملک آمده است، ولی با توجه به این که عبد الملک معاصر امام سجاد (ع) بوده، میتوان مطمئن شد که هشام بن عبد الملک مورد نظر است و چه بسا لفظ هشام به وسیله راویان یا نسخه نویسان ساقط شده باشد.
2 ـ الخرائج و الجرائح 2/600، بحار 46/ .329 3 ـ نور الابصار 49
|
|
کرد لباس یاس بر تن زهرا
کنار دست او بنشست مولا
محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت
غلط گفتم نه "یا علی" گفت
نخستین روز از آخرین ماه سال قمری، سالروز پیوندی آسمانی است که دیگر هیچ گاه مانند آن در تاریخ تکرار نشد. علی علیهالسلام ، پیشوای پارسایان با فاطمه علیهاالسلام ، برترین بانوی جهان پیمان عشق بست و خدا، والاترین فرستاده خویش را بر این پیمان گواه گرفت. برکت این ازدواج، عمری به گستردگی آفتاب دارد؛ همچنان که یاد و نام آن در تاریخ برای همیشه مانا گردید. اول ذیحجه، روزی مبارک برای همه نوگامانی است که دل به زندگی فاطمی علیهاالسلام دادهاند تا شادی خود را با خاطره همیشه روشن آن روز مبارک، پیوند زنند. فاطمه علیهاالسلام ، برترین بانو
فاطمه علیهاالسلام به نه سالگی رسیده بود. رشد جسمانی مناسب آن حضرت و رشد وکمال عقلی بانوی فضیلتها، سبب شده بود که با وجود کمی سن، گوی سبقت از همه برباید و یکهتاز میدان فضیلتها گردد. ایمان والا، پارسایی بینظیر، آگاهی، ذهن سرشار و هوش فراوان و نیز بهرهمندی از زیبایی، وی را از همه دختران دیگر ممتاز ساخته بود. توجه و مهرورزی بیپایان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز بر امتیازات او افزوده بود. کمالات بیشمار فاطمه علیهاالسلام ، دختر محمد صلیاللهعلیهوآله آخرین فرستاده خدا باعث شد تا سرشناسان شهر، به رسم دیرین عرب او را از پیامبر خواستگاری کنند. عروس بیهمت
اشراف عرب دختران خود را به کسانی میدادند که در قبیله و قدرت و زر و زور مثل آنها باشند. روی این عادت دیرینه، اشراف و بزرگانی اصرار داشتند که با دختر گرامی پیامبر، فاطمه علیهاالسلام ازدواج کنند؛ غافل از آنکه این دختر با همه دختران دیگر فرق داشته و به موجب آیه مباهله مقام بلندی دارد. فاطمه علیهاالسلام به تصریح آیه تطهیر معصوم بود و شوهری جز معصوم نمیتوانست داشته باشد؛ از این رو، پیامبر از طرف خدا مأمور بود که در پاسخ خواستگاران بگوید ازدواج فاطمه باید به فرمان خدا صورت گیرد. کسی مانند زهرا علیهاالسلام
سفارش اسلام در ازدواج، توجه به همشأنی عروس و داماد است، و یکی از مهمترین موارد همشأنی، همترازی در ایمان و اسلام است. در جریان ازدواج حضرت فاطمه علیهاالسلام نیز افراد زیادی خواهان ازدواج با ایشان بودند؛ کسانی که از جایگاه اجتماعی یا اقتصادی بالایی برخوردار بودند، ولی همه آنها با جواب رد روبرو شد. تقدیر الهی برای فاطمه علیهاالسلام برتر از آن بود که فکرهای مادی میانگاشتند.
اصحاب پیامبر فهمیده بودند که جریان ازدواج فاطمه علیهاالسلام آسان نیست و هر فردی نمیتواند با او ازدواج کند؛ هرچند جایگاه مادی و اجتماعی بالایی داشته باشد. شوهر فاطمه علیهاالسلام باید شخصیتی باشد که از نظر کمالات معنوی و سجایای اخلاقی، پشت سر پیامبر بوده و چنین فردی کسی نبود غیر از علی بن ابیطالب علیهالسلام ، همراه همیشه پیامبر صلیاللهعلیهوآله . عشق علی علیهالسلام
پاسخهای منفی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و دخترش فاطمه علیهاالسلام ، و نیز توجه ویژه آن حضرت به علی بن ابیطالب علیهالسلام ، جمعی را بر آن داشت که برای این وصلت سهمی ایفا کنند. به همین دلیل روزی به در خانه علی علیهالسلام آمدند تا او را برای خواستگاری فاطمه علیهاالسلام تشویق کنند. او در منزل نبود. دانستند که در نخلستان مشغول آبیاری است. به آنجا روانه شدند و حضرت را مشغول کار دیدند. یکی از آنان پیشنهاد خواستگاری را مطرح کرد. چشمان علی علیهالسلام پر از اشک شد و فرمود: «احساساتم را به هیجان آوردی و آرزوی دیرینهام را بیدار کردی. به خدا سوگند فاطمه مورد خواست و رغبت من است، ولی چه کنم که دستم خالی است». آن مرد گفت: تو میدانی که همه دنیا نیز پیش خدا و پیامبرش ناچیز است و پیامبر به مال و ثروت چشم ندارد. علی علیهالسلام کار آبدهی نخلستان را رها کرد،شترش را به خانه آورد و آن را بست و خود را برای رفتن به خانه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آماده کرد. علی علیهالسلام در خانه پیامبر صلیاللهعلیهوآله
هنگامی که حضرت علی علیهالسلام برای خواستگاری فاطمه علیهاالسلام رفت، پیامبر در خانه امسلمه بود. علی علیهالسلام در زد. ام سلمه پرسید: کیست؟ قبل از پاسخ خواستگار، پیامبر دستور داد: «در را باز کن و بگو داخل شود. کسی پشت در است که محبوب خدا و رسول است». علی علیهالسلام وارد شد، سلام کرد و در حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نشست. چشمان خود را بر زمین دوخت. شرم از پیامبر صلیاللهعلیهوآله مانع گفتن خواستهاش میشد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله که خود علی علیهالسلام را بزرگ کرده و از روحیات او باخبر است، سکوت را شکست و فرمود: «میبینم برای حاجتی اینجا آمدهای. خواستهات را بر زبان آور و آنچه در دل داری بازگو که خواستهات پیش من پذیرفته است». مرا بپذیر!
علی علیهالسلام که برای خواستگاری دختر پیامبر به خانه ایشان رفته بود، با سخنانی شیرین خواستهاش را چنین بازگو کرد: «پدر ومادرم فدای شما، وقتی خردسال بودم مرا از عمویتان ابوطالب و فاطمه بنت اسد گرفتید. با غذای خود و به اخلاق و منش خود بزرگم کردید. نیکی و دلسوزی شما درباره من از پدر و مادرم بیشتر و بهتر بود. تربیت و هدایتم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خداسوگند ذخیره دنیا و آخرتم میباشید. ای رسول خدا! اکنون که بزرگ شدهام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش یابم. آمدهام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا میپذیرید؟» چهره پیامبر چون گل شکفته شد. گویا انتظار این لحظه را میکشید. خوشحال شد، ولی جواب قطعی را برعهده فاطمه علیهاالسلام گذاشت. سکوتی برتر از سخن
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله ماجرای خواستگاری پسر عموی خویش، امام علی علیهالسلام را برای دخترش بازگو کرد و فرمود: «دختر عزیزم! تو علی را خوب میشناسی و به سابقه ایمان و خویشاوندی و فضیلت و پارسایی او آگاهی داری. من همیشه آرزو داشتم تو را خوشبخت کنم و به عقد کسی درآورم که بهترین مرد روی زمین است. آیا راضی هستی همسر علی باشی؟»
فضای اتاق لحظاتی غرق در سکوت بود؛ سکوت از سر حیا. فاطمه خاموش ماند و چیزی نگفت. نغمه تکبیر پیامبر بلند شد: «اللّه اکبر! فاطمه راضی است. سکوت او نشانه رضایت اوست». واکنش فاطمه علیهاالسلام در برابر خواستگاران قبلی، برگرداندن چهره و اظهار ناراحتی بود، اما اینبار با سکوت خود صد سخن گفت و روی خود را هم بر نگرداند. آن حضرت صلیاللهعلیهوآله نزد علی علیهالسلام که در انتظار پاسخ بود برگشت و رضایت فاطمه علیهاالسلام را خبر داد.
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم اين نوگل باغ ولايت و عصمت گرچه كوتاه عمر بود ولى رنگ و بويش مشامجانها را بهرهمند ساخت . آثار فكرى و رواياتى كه از آن حضرت نقل شده و مسائلى را كه آن امام پاسخ گفته و كلماتى كه از آن حضرت بر جاى مانده ، تا ابد زينتبخش صفحات تاريخ اسلام است . دوران عمر آن امام بزرگوار 25 سال و دوره امامتش 17 سال بوده است . معتصم عباسى از حضرت جواد دعوت كرد كه از مدينه به بغداد بيايد . امام جواد در ماه محرم سال 220 هجرى به بغداد وارد شد . معتصم كه عموى ام الفضل زوجه حضرت جواد بود ، با جعفر پسر مأمون و ام الفضل بر قتل آن حضرت همداستان شدند .
علت اين امر - همچنان كه اشاره كرديم - اين انديشه شوم بود كه مبادا خلافت از بنى عباس به علويان منتقل شود . از اين جهت ، درصدد تحريك ام الفضل برآمدند و به وى گفتند تو دختر و برادرزاده خليفه هستى ، و احترامت از هر جهت لازم است و شوهر تو محمد بن على الجواد ، مادر على هادى فرزند خود را بر تو رجحان مىنهد . اين دو تن آن قدر وسوسه كردند تا ام الفضل - چنان كه روش زنان نازاست - تحت تأثير حسادت قرار گرفت و در باطن از شوهر بزرگوار جوانش آزرده خاطر شد و به تحريك و تلقين معتصم و جعفر برادرش ، تسليم گرديد . آنگاه اين دو فرد جنايتكار سمى كشنده در انگور وارد كردند و به خانه امام فرستاده تا سياهروى دو جهان ، ام الفضل ، آنها را به شوهرش بخوراند . ام الفضل طبق انگور را در برابر امام جواد (ع) گذاشت ، و از انگورها تعريف و توصيف كرد و حضرت جواد (ع) را به خوردن انگور وادار و در اين امر اصرار كرد . امام جواد (ع) مقدارى از آن انگور را تناول فرمود . چيزى نگذشت آثار سم را در وجود خود احساس فرمود و درد و رنج شديدى بر آن حضرت عارض گشت . ام الفضل سيهكار با ديدن آن حالت دردناك در شوهر جوان ، پشيمان و گريان شد ، اما پشيمانى سودى نداشت . حضرت جواد (ع) فرمود : چرا گريه مىكنى ؟ اكنون كه مرا كشتى گريه تو سودى ندارد . بدان كه خداوند متعال در اين چند روزه دنيا تو را به دردى مبتلا كند و به روزگارى بيفتى كه نتوانى از آن نجات بيابى . در مورد مسموم كردن حضرت جواد (ع) قولهاى ديگرى هم نقل شده است.
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیکی نویسنده مطالب پیشین وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| جمال مبارک استــادم حاج عـلی قربــــــانی |
وصفی از این
عشقنـــامه: با سلام ما سعي دارم مطالب مفيد مذهبی-سیاسی- اجتماعی و آدرس جلسات حاج علی قربانی(حاج قربان) را در اختيار شما عزيزان قرار دهم . باشد که قدمی در راه شاد کردن دل مولایمان صاحب الزمان(عج) برداشته باشم. امضا: مجانین اباعبدالله الحسین ________________ *************** *************** ________________ تلفن هیئت عشاق الحسین ع: 77656373 |
| نویسنده |
|
جمعی از مجانین اباعبدالله الحسین ع مهند |
|
RSS
|